خونه

امروزبیشترجنبه تفریح داشت و یکمم اون وسطاش درس خوندم...

نمیدونم گاهی حس میکنم رفتارام درمقابل یه سری افرادغلطه..گاهی حس میکنم بایدبه جای اینکه حرف بزنم وتلاش کنم قانع کنم طرفامو و طرفم هم مقاومت کنه وحرفایی بزنه که نبایدبزنه بهتره عقب بکشم و سکوت کنم تا توی غلط خودشون باشن...من خودم دخترم و میدونم قراره یه روزی همسر بشم،مادربشم،زن خونه بشم،شاغل باشم،میدونم که همه اتفاقات توی یه خانواده زیر سر زنه..اگرزن خونه زن نباشه خانواده و زندگی به فنارفته...کاش زن های خونه بدونن نقشی که توی خونه دارن نقش خیلی مهم و پررنگیه وبدونن که همه اتفاقات از100درصد80درصدش به زن بستگی داره...این وسط هم اگربچهاشون به اندازه کافی عاقل باشن صبرمیکنند و فقط دعامیکنند،اگرم نباشن دخترنااهل میشه و پسرهم تهش معتاد یا نگاه کن به ناموس مردم میشه...

خدایاشکرت واسه اینکه هستن..شکرکه سایه پدرومادربالای سرمه و خواهردارم مثل گل که پشتوپناه همیم...خدایا میدونم هواموداری ومیدونم چارم فقط صبره و توکل..خدایاتوکل به خودت..خدایاشکرت..خدایاخیلی مرسی

منبع اصلی مطلب :
برچسب ها : خونه
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

سبد بلاگ : 189