غنچه ,چنین ,خنده ,باید زیست

غنچه خندید ولی باغ به این خنده گریست

غنچه آن روز ندانست که این گریه ز چیست!


باغ پر گل شد و هر غنچه به گل شد تبدیل

گریه باغ فزون تر شد و چون ابر گریست


باغبان آمد و یک یک همه  گلها  را چید

باغ عریان شد و دیدند که از گل خالی است


باغ پرسید چه سودی بری از چیدن گل ؟!

گفت : پ‍‍ژمردگی اش را نتوانم نگریست


من اگر ز روی هر شاخه نچینم گل را

چه به گلزار و چه گلدان دگر عمرش فانی است


همه محکوم به مرگند چه انسان ، چه گیاه

این چنین است همه کاره جهان تا باقی است!!!


گریه ی باغ از آن بود که او میدانست

غنچه گر گل بشود هستی او گردد نیست !!


رسم تقدیر چنین است و چنین خواهد بود

می رود عمر ولی خنده به لب باید زیست


 غنچه محمدی 


منبع اصلی مطلب :
برچسب ها : غنچه ,چنین ,خنده ,باید زیست
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

سبد بلاگ : همه محکوم به مرگند ولی خنده به لب باید زیست